تبليغاتX
 ماه و ستاره
 

 
 
 
 
 
 
20
 
بی تو امشب باز يک گوشه نشستم                                                                                       
 در خيالم آمدم پيش تو و گفتم
 که خستم از همه چيز و همه کس                  
  به تو گفتم های های گريه کردم                                              
  زار زار ناله کردم  
  گفتم اينجا غصه دارم
  هيچکس را هم ندارم
 از همه چيز و همه کس من گسستم
با همين دستهای بستم مثل اينکه کودک هستم
 از تو پرسيدم تو ميدانی که هستم؟
 تو به من خنديدی و گفتی:
که باز هم در اين دنيای زيبا چشم بر خوبيها بستم
من هم با خودم این شعر را زمزمه کردم:
دوباره  نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمره حالو روزه من همینه
کسی به پای گریه هام نمی شینه
بازم دلم گرفتو گریه کردم
بازم به گریه هام می خندن
بازم صدای گریمو شنیدم
همه به گریه هام می خندن
دوباره یه گوشه می شینمو واسه دلم می خونم
هنوز تو حسرت یه هم زبونم
ولی نمی شه باز اینو می دونم
 دوباره  نمی خوام چشای خیسمو کسی ببینه
یه عمره حالو روزه من همینه
کسی به پای گریه هام نمی شینه
بازم دوباره دلم گرفته
دوباره شعرام بوی غم گرفته
کسی نفهمید غمم چی بوده
دلیل یک عمر ماتمم چی بوده
 
 
 
 


 

نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 15:37 موضوع | لینک ثابت


و اما خدا

Click for Full Size View

روزي روزگاري، اهالي يک دهکده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا کنند. در روز موعود، همه مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يک پسر بچه با خودش چتر آورده بود و اين يعني ايمان.
گاهی وقتها از نردبان بالا میرویم تا دستهای خدا را بگیریم غافل از اینکه خدا پایین ایستاده ونرده ها رو محکم گرفته که ما نیفتیم.
 فرشتگان روزي از خدا پرسيدند : بار خدايا تو که بشر را اينقدر دوست داري غم را چرا آفريدي؟ خداوند گفت:غم را بخاطر خودم آفريدم چون اين مخلوق من که خوب مي شناسمش تا غمگين نباشد به ياد خالق نمي افتد.
اگه خدا تا لبه ی پرتگاه بردت بدون یا از پشت گرفتتت یا همون لحظه پروازو یادت می ده.
 
بسیار عجیب و باورنکردنی است
 اما همین طور که عجیب به نظر می رسد حقیقت دارد
 خداوند همه ما را دوست دارد و درک می کند
 منظورم از ما من و توست
مهربانی او همه را کفایت می کند
 از پیر و جوان گرفته تا
افراد تنها وناتوان
از تند خویان تا متکبران
عشق او حد و مرزی نمی شناسد پس
هرگز گمان مکن که مورد رحمت او واقع نمی شوی
 مهم نیست که چه کسی هستی یا چه شغلی داری
 نام تو نیز در فهرست خداست
مهم نیست که چه گذشته ای داشته ای
 به خدا اعتماد کن تا حقیقت این کلمات را دریابی
به سختی کارت فکر نکن فقط آنرا در دست خدا بگذار زیرا
آن زمان که همه رهایت می کنند هنوز در آغوش او هستی
 خدا هنوز هم دوستمان دارد
 از آغاز جهان شیفته مان بوده و
 همیشه هم خواهد بود!


 

نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 15:29 موضوع | لینک ثابت


amoo

 

 

واسه خودته 

 

 

http--gallery.photo.net-photo-5999083-md.jpg

 

 

 

 


 

نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 15:23 موضوع | لینک ثابت


 

امشب از تو خواهم نوشت

با نگاهی نیلوفری تا حوالی بیکسی از تو خواهم سرود

با گریه بارانم...

 

با خویشتن عهد کرده بودم که دست به قلم وصال نبرم اما برای تو نوشتم

با افتخار هم نوشتم حالا از این دور نزدیک :

یک ضریح غرق کبوتر

یک طاقچه پر شعر حافظ

یک ایوان سرشار از شمعدانیهای صورتی

و ...

تا ته دنیای عاشقی تقدیمت می کنم...

امشب چشم هایم در راه ماندند وقلبم را راندند

اشکهایم غرورشان شکست

ولی من عهدم را نشکستم

همچنان عاشقانه دوستت دارم...

 

 

دل تنگم رو تنگه دلت گذاشتم

                                            خیس خیس شد از باران مهرت

و هر آنچه که به نام عشق می شناسیش!   

                       چقدر خوب است آدمی بی چتروکلاه

       شانه به شانه باران بگیرد!

گاهگداری هم اگر فرصت پیش آید

                                                زیر سقفی از رویا بخوابد...

                  

تنهایی رو دوست ندارم

دوست دارم همیشه بخندم

چون دوست دارم زنده باشم و زندگی کنم

چرا باید بخاطر هیچ غصه خورد؟

باید همیشه شاد بودو خندید

حتی به سخت ترین مشکلات

باید دلو به عشق خوش کرد

باید دلو به دریا زد

باید...

 

http--i12.tinypic.com-6o31xg6.jpg

 

 

پشت لبخندی پنهان هرچيز،
روزنی دارد ديوار زمان، که ازآن، چهره ی من پيداست.
چيزهايی هست که نمی دانم.
می دانم، سبزه ای را بکنم خواهد مرد.
می روم بالا تا اوج. من پر از بال و پرم.
راه می بينم در ظلمت، من پر از فانوسم.
من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت.
پرم از راه. از پل، از رود، از موج.
پرم از سايه ی برگی در آب،
چه درونم تنهاست....
چه درونم تنهاست .


 

نوشته شده توسط سمانه در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 15:48 موضوع | لینک ثابت


                     dada

 

حالا هر چی دلت میخواد بنویس

اگه چیزی بلد نیستی بگو بت یاد بدم....


 

نوشته شده توسط سمانه در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 13:21 موضوع | لینک ثابت