

نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 15:37 موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط سمانه در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 ساعت 15:29 موضوع | لینک ثابت
امشب از تو خواهم نوشت
با نگاهی نیلوفری تا حوالی بیکسی از تو خواهم سرود
با گریه بارانم...
با خویشتن عهد کرده بودم که دست به قلم وصال نبرم اما برای تو نوشتم
با افتخار هم نوشتم حالا از این دور نزدیک :
یک ضریح غرق کبوتر
یک طاقچه پر شعر حافظ
یک ایوان سرشار از شمعدانیهای صورتی
و ...
تا ته دنیای عاشقی تقدیمت می کنم...
امشب چشم هایم در راه ماندند وقلبم را راندند
اشکهایم غرورشان شکست
ولی من عهدم را نشکستم
همچنان عاشقانه دوستت دارم...![]()
دل تنگم رو تنگه دلت گذاشتم
خیس خیس شد از باران مهرت
و هر آنچه که به نام عشق می شناسیش!
چقدر خوب است آدمی بی چتروکلاه
شانه به شانه باران بگیرد!
گاهگداری هم اگر فرصت پیش آید
زیر سقفی از رویا بخوابد...
تنهایی رو دوست ندارم
دوست دارم همیشه بخندم
چون دوست دارم زنده باشم و زندگی کنم
چرا باید بخاطر هیچ غصه خورد؟
باید همیشه شاد بودو خندید
حتی به سخت ترین مشکلات
باید دلو به عشق خوش کرد
باید دلو به دریا زد
باید...

پشت لبخندی پنهان هرچيز،
روزنی دارد ديوار زمان، که ازآن، چهره ی من پيداست.
چيزهايی هست که نمی دانم.
می دانم، سبزه ای را بکنم خواهد مرد.
می روم بالا تا اوج. من پر از بال و پرم.
راه می بينم در ظلمت، من پر از فانوسم.
من پر از نورم و شن و پر از دار و درخت.
پرم از راه. از پل، از رود، از موج.
پرم از سايه ی برگی در آب،
چه درونم تنهاست....
چه درونم تنهاست .
نوشته شده توسط سمانه در شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 ساعت 15:48 موضوع | لینک ثابت
حالا هر چی دلت میخواد بنویس
اگه چیزی بلد نیستی بگو بت یاد بدم....
نوشته شده توسط سمانه در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 ساعت 13:21 موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

من سمانه
اومدم تو دنیای مجازی تا
یه تجربه نو داشته باشم ...
بی تو مهتاب شبی
باز از آن کوچه گذ شتم
همه تن چشم شدم
خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد
از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم
در نهانخانه جانم ،
گل یاد تو درخشید
باغ صد خاطره خند ید
عطر صد خاطره پیچید
یادم آمد که شبی با هم
از ان کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن
خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن
جوی نشستیم
تو،همه راز جهان
ریخته در چشم سیاهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ریخته در آب
شاخه ها دست براورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ،
همه دل بسته به آواز شباهنگ
یادم آید تو به من گفتی
"از این عشق حذر کن
لحظه ای چند بر این آب نظر کن
آب آیینه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت
به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت
با دگران است
تا فراموش کنی
چندی از این شهر سفر کن"
با تو گفتم
حذر از عشق!؟ ندانم
سفر از پیش تو هرگز نتوانم
نتوانم
روز اول که دل من
به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی،
من نرمیدم، نه گسستم…"
باز گفتم که
"تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم
همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم نتوانم"
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت
اشک از چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید
یادم آید که
جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نه گسستم نه رمیدم
رفت در ظلمت شب
آن شب و شبهای دگر هم
نگرفتی دگر از
عاشق آزرده خبر هم
نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم…..
بی تو، اما،
به چه حالی من از آن کوچه گذشتم
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY